تبليغاتX
بوی گندم
 

اول این شعر قشنگو بخونید تا بعدش واستوون تعریف کنم:

.قدرت عشق.

گر نبود قدرت عشق شهرت فرهاد نبود

این همه قول و غزل، نغمه و فریاد نبود

بیستون با همه ی عز و جلال و جبروت

تل خاکی به جهان در نظر باد نبود

مکتب و مدرسه و میکده و بحث و جدل،

سخن از تجربه و دانش و استاد نبود

قصه سوز و گداز از شمع و پروانه وگل،

سوختن و ساختن و عشق خداداد نبود

بلبل اندر طلب گل غم هجران بکشید

مرگ پروانه ی دل داده ز بیداد نبود

گرچه از عشق، جنون بر سر مجنون آمد

دل بیچاره ی لیلی زغم آزاد نبود.

                                      .محمود حمیدی.

 

اما قصه جالب:

حتما تا حالا شنیدید که میگن هر کسی می تونه اهل عشق و معرفت و شعر این حرفا باشه. نه به شغل بستگی داره، نه به سر و وضع و سن سال بستگی داره و نه به هیچ چیز دیگه،، بلکه به دل.

قصه بر می گرده به روز پنجشنبه، ساعت ۴:۳۰ خسته از دانشگاه، داشتم می رفتم خوونه، رفتم سوار تاکسی جنت اباد شدم و منتظر موندم تا آقای راننده بیاد.                                                              

اومد و راه افتادیم،، آقای راننده اول راه یه کاغذو گرفت جلوشو شروع کرد به خووندن، منم که مثله تمام خبرنگارا از فضوول ترین آدمای روی زمینم زیر چشمی نگاه کردم، طرف از آینه نگاه کرد، با خودم  گفتم  الان میگه به توچه مربووط که نگاه میکنی،، جاخوردم،، دادش به منو گفت بخوون،، رو کاغذ شعر بالا رو نوشته بود.

اولین بار که خووندم خیلی حال کردم، سر صحبت باز شد،، بنده خدا میگفت این شعرارو پشت چراغ یا تو ترافیک می نویسم.

یه لحظه به خودم بالیدم و گفتم الحق که ایران مهد هنر و هنرمندان است.

انشالله در پستهای بعدی با شعرای  آقای حمیدی بیشتر آشنا می شیم.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388ساعت 14:23  توسط حمیدرضا مرادی  | 

 

 

یادم میاد یادم میاد، شب سرد زمستوون،

ما با هم می رفتیم توو خلوت خیابوون،

توو نم نمای باروون، ما با چشای گریوون،

زیر لب می گفتیم: لعنت به این زمستوون.

 

یادم میاد یادم میاد، یه روز و روزگاری،

واسه هم می نوشتیم رو درختا یادگاری،

همه نخلها رو بریدن همه شاخه هاروچیدن،

با جدائی بین ما،، نفسی راحت کشیدن.

 

یادم میاد یادم میاد، بیداری های شبوونه،

واسه هم می نوشتیم نامه هااای عاشقوونه،

دلااااموووون خونه درده، زندگی تاریک و سرده،

ای وای، وااای بر ما

اوون روزا دیگه بر نمی گرده

نه، دیگه بر نمی گرده.

 

عجب شبی بود، شب آخر!

شبی که رفتی سفر،

شبی که یادم نمی ره، صد دفعه مردم تا سحر.

یادم میاااااد شب آخروووو

بسته بودم پشته درو

بهت میگفتم که نرووو

 فراااموش کن این سفرووو.

.

یادم میاااااد شب آخروووو

بسته بودم پشته درو

بهت میگفتم که نرووو،،،،  فراااموش کن این سفروو.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388ساعت 18:31  توسط حمیدرضا مرادی  | 

 

 

 

از گل واشدهء دورترین بوته خاک،

به تو ای دوست، سلام

 

حالت آیا خوب است؟

روزگارت آبیست؟

همه آنجا خوبند؟

نی لبک میخواند؟

قاصدک میرقصد؟

.

حال ما؟

همه اینجا خوبند.

سبزه از سبزی تو میگوید،

آب از پاکی تو میگوید،

باد هم عاشق شده است ، اما،

از دوری من تا تو می نالد.

 

هرکجا هستی، فکر من باش که من فکر توام.

 

 

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم اردیبهشت 1388ساعت 12:35  توسط حمیدرضا مرادی  | 

 

 

اگه سبزم، اگه جنگل، اگه ماهی اگه دریا

اگه اسمم همه جا هست، روی لبها، تو کتابا

اگه رودم، رود گنگم

مثله بودا اگه پاک

اگه نوری به صلیبم، اگه گنجی زیرخاک

 

واسه تو قد یه برگم، پیش تو راضی به مرگم

 

اگه پاکم، مثله معبد

اگه عاشق، مثله هندو

مثله بندر واسه قایق، مثل قایق، مثل پارو

اگه عکس چهل ستونم، اگه شهری بی حصار

واسه آرش تیر آخر، واسه جاده یه سوار

 

واسه تو قد یه برگم، پیش تو راضی به مرگم

 

اگه قیمتی ترین سنگ زمینم

تووی تابستوون دستای تو برفم

 

اگه حرفای قشنگ هر کتابم

برای اسم تو چند تا دوونه حرفم

 

اگه سیلم پیش تو قد یه قطره

اگه کووهم پیش تو قد یه سووزن

اگه تنپوش بلند هر درختم

پیش تو اندازه دکمه پیرهن

 

واسه تو قد یه برگم، پیش تو راضی به مرگم

 

اگه تلخی مثله نفرین

اگه تندی مثله رگبار

اگه زخمی،زخم کهنه

بغض یک درد رو به دیوار

اگه جام شوکرانی، تو عزیزی مثله آب

اگه ترسی، اگه وحشت، مثله مردن توی خواب

 

واسه تو قد یه برگم، پیش تو راضی به مرگ

 

                                                     شهریار قنبری                                           

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1387ساعت 12:11  توسط حمیدرضا مرادی  | 

 

 

تو این چندتا پست اخیر خیلی غمگینو غمزده بودم.

به خدا نمیدونم چرا ؟

منی که همش میگفتم و می خندیدم،  در حدود یه ماهه که افتادم به غم یا فکر کردنای بی مورد که البته امید وارم این آخریش باشه !!

ولی خودموونیما،  پشت هم غم واسم اومده .

اما قصه امروز:

سه سال گذشت، سی ۱۳۰،  به خدا اسمشو که می شنوم بدنم سرد میشه.

امسال سومین سالگرد شهادت همکارام بود، همشووونو کامل نمیشناختم، ولی همین که ۳تاشووونو می شناختم  واسم کافی بود:

سید محمد طاووسی شیرازی

علیرضا افشار

حسین حیدری

هر سه تاشووون از بچه های شبکه خبر بودن.

آهنگ  رو هم به حرمت اون عزیزان عوض کردم، دکلمه مرحوم شکیبائیه، ولی بعد از چند روز دوباره داریوش تو وبلاگم خواهند خواند.

خدا رحمتشووون کنه، امیدوارم این آخرین پستم باشه که توو این مایه هاست.

.

مونا از همدردیهات ممنونم.

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم آذر 1387ساعت 22:56  توسط حمیدرضا مرادی  | 

 

بچه ها مادر بزرگ حمید، مرد.

(اگه حمید رو نمیشناسید آپ پائین رو بخونید)

خدا رحمتش کنه.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه دوم آذر 1387ساعت 21:36  توسط حمیدرضا مرادی  | 

 

 

 

سلام به تمام دوستان و امیدوارم خوش باشید. همونطوری که از وبلاگم پیداست تا حالا در مورد مسائل روزمره زندگیم چیزی ننوشه بودم اما این دفعه تو خودم حس میکنم که به این نوشتن احتیاج دارم.

موضوع از این قراره:

من یه دوست (دوست که چه عرض کنم داداش) دارم به نام حمید، هم اسم خودمم هست، این آقا حمید و من و یکی دوست دیگه به نام محمد دور و ور ۱۰ ساله که با هم رفاقت داریم.

قصه از اینجا شروع میشه که حمید واسه ادامه تحصیلش ۵ ماهه پیش رفت مالزی، روزای اول که خیلی وضعم خراب بود چون محمد هم اون موقع خدمت بود و ......

خلاصه اینکه من خیلی وقتا به یاد حمید می افتم، شاید قطره اشکی هم  می ریزم، اما قصه امروز صبح خیلی فرق می کرد. امروز صبح من و بابام با هم زدیم بیرون، ساعت ۶ ،میخواستم برم دانشگاه، من از خونمون تا میدوون ونک رو با بابام میام ، دورو ور ۵ دیقه هم طول می کشه.

صبح خواب خواب بودم، می خواستم تو ماشین هم یه ذره بخوابم، داخل ماشین که شدم مثل همیشه سر رادیو یا ضبط با بابام بحثم شد، آخر ضبط شد، بابام گفت حداقل شهرام صولتی بزار سر صبح یه حالی ببریم، گذاشتم، اما بعد از اینکه شروع به خوندن کرد ........

همون آهنگ بود، خود خودش، چشامو کردم سمت بیرونو شروع کردم یواشکی گریه کردن، نمیخواستم بابام بفهمه که پسر ۲۳ سالش داره گریه میکنه، اونم به همین سادگی،  اون میخووندو من گریه می کردم.

 

       نازنینم سفر بخیر، برای من دعا کن

          ای همیشه پناه من، تو راهتو ز راه من جدا کن

                مهربانم از اینکه هست،شکسته تر نبوده ام زمانی

                       میروی توشکسته دل از آشیان، مرا ز من رها کن

                               عشق تو توو قلبم، تنها عشق زمین بود

                                      تو باید میرفتی چون سرنوشتت این بوود

                                           و  . . . . .   .

 

نمی دونید چه حال با صفائی بود، دلم می خواست هیچ وقت به ونک نرسیم.

پشت ترافیک پیرمرده از پشت شیشه گفت: سخت نگیر، با لب خونی فهمیدم چی میگه.

حالا از شما یه چیز می خوام، تورو به اوون کسی که می پرستید، واسه رفیق من دعا کنید که توو مملکت غریب، خوش و سلامت باشه و منم به آرزووم برسم و بازم ببینمش آخه گفته شاید بمووونه.

ممنوون همه دووستان.  

 

          

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387ساعت 17:27  توسط حمیدرضا مرادی  | 

 

يه لب هميشه بايد روش خنده باشه وگرنه زود پير ميشه، يه کبوتر هميشه بايد عشق به پرواز داشته باشه وگرنه اسير ميشه، يه ديوار بايد به يه تير تکيه کنه وگرنه مي ريزه، يه جاده بايد انتها داشته باشه و گرنه مثل يه کلافی سردرگمه،  يه قلب پاک هميشه بايد به يه قلب پاک دیگه عشق بورزه وگرنه فاسد ميشه و از بین میره. 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم آبان 1387ساعت 16:22  توسط حمیدرضا مرادی  | 

Hey u all, see me fall

.I should be glad of another death

 (T.S.ELIOT)                   

                               

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم آبان 1387ساعت 21:40  توسط حمیدرضا مرادی  | 

     
+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم آبان 1387ساعت 17:5  توسط حمیدرضا مرادی  | 

 

الهی در شب قبرم بسوزان،، ولی محتاج نامردان مگردان

عطا کن دست بخشش همتم را،، خجل از روی محتاجان مگردان.

 

الهی کیفرم را می پذیرم که از تو ذات خود را پس بگیرم

کمک کن تا که با ناحق نسازم،، برای عشق و آزادی بمیرم. 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم آبان 1387ساعت 17:49  توسط حمیدرضا مرادی  | 

 

نامه چارلی چالین به دخترش جرالدین(قسمت سوم):

جرالدین من خواهم مرد و تو خواهی زیست، امید من آن است که تو در فقر زندگی نکنی. به همراه این نامه چک سفیدی را برایت به جای گذاشته ام، هر مبلغی که میخواهی بنویس وبگیر اما همیشه وقتی دو فرانک خرج میکنی با خود بگو: فرانک سوم برای من نیست، این باید سهم یک فقیر باشد والبته جستجوئی لازم نیست، این فقیران همه جا به وفور هستند.

اگر از پول و سکه با تو میگویم برای آن است که از نیروی جادوی این بچه های شیطان آگاهم و از سحر آنان همیشه ترسیده ام.

جرالدین، من زمان درازی را در سیرک زیستم و همیشه برای بندبازانی که ازروی ریسمانی باریک راه میرفتند نگران بوده ام، اما این حقیقت را با تو بگویم دخترم: مردمان روی زمین استوار، بیشتر از بندبازان روی طناب نا استوار سقوط می کنند.دخترم شاید شبی درخشش گرانبها ترین الماس جهان تو را فریب دهد، آن شب این الماس ریسمان نا استوار توست و سقوط تو حتمی است. دل به زر و زیور دنیا نبند، زیرا بزرگترین الماس دنیا آفتاب است.

اما جرالدینم،، عشق !،، اگر روزی دل به آفتاب چهره مردی بستی با او یکدل باش، به مادرت گفته ام در این مورد راهنمائت کند او عشق را بهتر از من می شناسد و برای تعریف یکدلی شایسته تر از من است.

جرالدین میدانم که پدران و فرزندان همواره جنگی جاودانی با یکدیگر دارند، با اندیشه های من بجنگ، من از کودکان مطیع خوشم نمیاید.

با این همه پیش از آنکه اشکهایم نامه را تر کند میخواهم به خودم امیدی بدهم،،،، امشب شب نوئل است، شب معجزه و امیدوارم معجزه ائی رخ دهد تا تو آنچه را که من به راستی میخوا ستم بگویم، دریافته باشی.

و اما سخن پایانی دخترم:

چارلی دیگر پیر شده است وتو دیر یا زود باید به جای جامه های رقص، لباس عزا بر تن کنی. راضی به زحمت تو نیستم، تنها گاهگاهی چهره خود را در آینه ببین، آنجا من را نیز خواهی دید، خون من در رگهای توست و امیدوارم حتی آن زمان که خون در رگهایم میخشکد،،، چارلی ، پدرت، را فراموش نکرده باشی.

دخترم من فرشته نبودم اما تا آنجائی که توان داشتم، تلاش کردم تا انسان باشم.

تو نیز تلاش کن.

 

رویت را می بوسم.

 

دومین ساعت از ۸۷۶۷ ساعت سال ۱۹۶۳، گریانی که خنداند، چارلی چاپلین.

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم مهر 1387ساعت 20:57  توسط حمیدرضا مرادی  | 

 

۷.برادر جان (عطلئی این شعر را به کوچکترین برادرش، نادرکه گوئی جدا از خانواده و به تنهائی زندگی میکرده، تقدیم کرده است . این ترانه در سال ۶۵  باصدای داریوش اقبالی وموسیقی بی نظیری از اسطوره ی  موسیقی ایران، بابک بیات جاودانه شد.)

 

 

برادر جان نمیدونی چه دلتنگم

نمیدونی برادر جان چه غمگینم

نمیدونی برادر جان

گرفتار کدوم طلسم و نفرینم

 

نمیدونی چه سخته در به در بودن

مثل طوفان همیشه در سفر بودن

برادر جان نمیدونی

چه تلخه وارث درد پدر بودن

 

دلم تنگه برادر جان ، دلم تنگه

دلم تنگه از این روزای بی امیداز این شبگردیهای خسته و مایوس

از این تکرار بیهوده دلم تنگه

همیشه یک غم و یک درد و یک کابوس

 

دلم خوش نیست غمگینم، برادر جان

از این تکرار بی رویا و بی لبخند

چه تنهائی غمگینی که غیر از من

همه خوشبخت و عاشق، عاشق و خرسند

 

به فردا دلخوشم،  شاید که با فردا

طلوع خوب خوشبختی من باشه

شبو با رنج و تنهائی من سر کن

شاید فردا روز عاشق شدن باشه

شاید فردا روز عاشق شدن باشه.

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم خرداد 1387ساعت 23:43  توسط حمیدرضا مرادی  | 

 

من وجودم آبی است

تینطم مهتابی است

من از گل سرخ نفرت ندارم

 ولی ، گاه گاهی از خود می پرسم

که چرا این گل آبی نیست

من گل سرخ را نمی بویم ، به آن دست هم نمیزنم ،

چون ، بد جنس است ، خار دارد

هرچند که سرخی اش  پرده بر خارش کشیده

اما افسوس و  هزار افسوس که اگر آبی هم بود ، چنین بود

سرخ یا آبی چه فرقی دارد ؟

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 11:16  توسط حمیدرضا مرادی  | 

 

 

روزي دروغ به حقيقت گفت : مــــيل داري باهم به دريـــا برويم و شنـــا کنيم ، حقيقــت ساده لــوح پذيرفت و گول خورد . آن دو با هم به کنار ساحل رفتند ، وقتي به ساحل رسيدند حقيقت لباسهايش را در آورد . دروغ حيلــــه گـــر لباسهاي او راپوشيد و رفت . از آن روز هميشه حقيقت عــــريان و زشت است ، اما دروغ در لبــــــاس حقيقت با ظاهري آراسته نمايان مي شود

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم فروردین 1387ساعت 17:48  توسط حمیدرضا مرادی  | 

 

خدايا

در اين آغازين روزهاي سال نو ، دلم را در جويبار زلال رحمتت چنان شستشو ده كه:

 

هر كجا ترديدي هست ايمان،

هركجا نفرت هست عشق،

هر كجا نوميدي هست اميد،

هر كجا زخمست مرحم،

جاي آن را فرا گيرد.

 

....عيد همتون مبارك....

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم فروردین 1387ساعت 23:50  توسط حمیدرضا مرادی  | 

 

 

خوشبختي را ديروز به حراج گذاشتند حيف من زاده ي امروزم. خدايا جهنمت فرداست پس چرا امروز مي سوزم.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم اسفند 1386ساعت 22:34  توسط حمیدرضا مرادی  | 

 

 

 

در مكتب ما رسم فراموشي نيست،

در مسلك ما عشق، هماغوشي نيست،

مهر كس اگر به هستي ما افتد،

هرگز به سرش خيال خاموشي نيست.

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم دی 1386ساعت 18:23  توسط حمیدرضا مرادی  | 

 

نامه چارلی چاپلین به دخترش جرالدین (قسمت دوم) :

 

 

جرالدین، داستان زندگی من به کار تو نمی آید، از تو حرف میزنم:

به دنبال نام تو نام من است، چاپلین، با همین نام بیشتر از ۴۰سال مردم روی زمین را خنداندم و بشتر از آنچه آنها خندیدند خود گریستم.

جرالدین، در دنیائی که تو زندگی میکنی، تنها رقص وموسیقی مهم نیست، نیمه شب، هنگامی که ازسالن پر شکوه تئاتر بیرون میآئی، آن تحسین کنندگان ثروتمند را به یکباره فراموش کن و حال راننده تاکسی که تو را به منزل میرساند بپرس، از زنش و فرزندانش بپرس، و اگر در فقر   میزیست، پنهانی به او پولی بده،،،،، به نماینده خودم در بانک پاریس دستور دادم که این نوع خرجهایت را بی چون و چرا قبول کند.

گاه گاهی، با اتوبوس یا مترو شهر را بگرد، مردم را نگاه کن، زنان بیوه و کودکان یتیم را نگاه کن و دست کم روزی یک بار با خود بگو من هم یکی از اینان بودم، آری جرالدین تو هم یکی از آنها هستی دخترم.

هنر بیش از آنکه دو بال دورپرواز به انسان بدهد، دو پایش را میشکند،                            وقتی به آنجائی رسیدی که حتی برای یک لحظه خود را برتراز تماشاگران رقص خود دانستی، همان لحظه سالن را ترک کن و با اولین تاکسی خودت را به حومه پاریس برسان.                  من آنجا را خوب می شناسم، از قرنها پیش آنجا "هواره بهاری کلیان بوده است، تو در آنجا رقاصه هائی میبینی مثل خودت و چه بسا چابک تر، زیبا تر و مغرورتر،،،،، دخترم، آنجا دیگر از نور کور کننده تالار شانزلیزه خبری نیست و نور افکن این رقاصان فقط نورماه است.

جرالدین، به آنها نگاه کن

آیا از تو بهتر نمی رقصند؟                                                                               آیا از تو بهتر نیستند ؟ 

اعتراف کن، همیشه از تو بهترهم وجود دارد.

همیشه کسی هست که از تو بهتر می اندیشد.             

 

 

                  

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم دی 1386ساعت 14:54  توسط حمیدرضا مرادی  | 

 

نامه چارلی چاپلین به دخترش جرالدین :

(این نامه جزء شور انگیز ترین نامه های عاشقانه جهان به شمار میرود و در سال ۱۳۵۱ از طریق رادیو و برنامه ائی به نام اسطوره های ماندنی پخش شده است.)

 

قسمت اول :

آره جرالدین، من چارلی هستم، من دلقک پیری بیش نیستم و امروز نوبت توست.

من با آن شلوار پاره پاره رقصیدم وتو در جامه حریر شاهزادگان می رقصی. این رقصها و بیشتر صدای کف زدن تماشاچیان گاه تو را به آسمان خواهد برد، برو،به آنجا هم برو، اما گاهی نیز به روی زمین بیاو زندگی مردمان را تماشا کن، زندگی آن رقاصگان دوره گردی که در کوچه های تاریک با شکم گرسنه می رقصند و با پاهائی که از بینوائی می لرزد.

آره جرالدین، من یکی از اینان بودم.

در آن شبهای کودکی افسانه ائی  تو که با لالائی قصه های من به خواب میرفتی، من همچنان بیدار بودم و در چهره تو می نگریستم و ضربان قلبت را می شمردم و ازخودمیپرسیدم:  

چارلی! آیا این بچه گربه  هرگز تو را خواهد شناخت ؟

درست است،تو مرا نمی شناسی جرالدین ،

در آن شبهای دور بس قصه ها برایت گفتم. اما قصه خود را هرگز برایت نگفتم، این هم داستانی شنیدنیست.داستان آن پسر بچه ائی که در پست ترین محلات لندن آواز میخواند و می رقصیدو صدقه جمع می کرد، این داستان من است،جرالدین.

من طعم گرسنگی را چشیده ام، من درد بی خانمانی را چشیده ام، و از اینها بیشتر من رنج و حقارت آن دلقک دوره گرد را که اقیانوسی ازغرور در دلش موج می زد، اما سکه رهگذر خودخواهی آن را  می خشکاند چشیده ام. با این همه من زنده ام و از زندگان پیش از آنکه بمیرند،نباید حرفی زد.

 

در همین زمینه "نات کین کل" خواننده پر آوازه  فرانسوی نیز در سال ۱۹۶۳ ترانه ائی  سرود که درآن به مشقتهائی که چارلی در زندگی اش متحمل شد اشاره کرد، و این ترانه را،

"no body knows the trouble I have seen" نامید.

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم شهریور 1386ساعت 17:5  توسط حمیدرضا مرادی  |